تبلیغات
منــــجــــی قــــــــرن - امام، جوانی و زندگی طلبگی

 
  • مطالب ویژه
  • تازه ها
  • بهتر بشناسیم

امام، جوانی و زندگی طلبگی
امام خمینی

در سال 1339 قمری، آقا روح الله در حالی که نوزده سال بیشتر نداشت برای ادامه ی تحصیل عازم اراک شد. در آن زمان، حوزه ی علمیه ی اراک شهرت زیادی کسب کرده بود. آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، از شاگردان میرزا حسن شیرازی، در سال 1318 قمری، نجف را به قصد اراک ترک گفته و حوزه ی علمیه ی آن شهر را بنا نهاد. شش سال بعد همزمان با اعلام مشروطیت در ایران به نجف و سپس به کربلا رفت. شاید پرهیز از ورود به عالم سیاستِ ایران او را به این سفر کشاند. به هر روی بار دیگر در سال 1332 قمری به دعوت مردم اراک به آن شهر بازگشت و ریاست حوزه ی آنجا را در اختیار گرفت. در همین سالهاست که آیت الله سید محمد تقی خوانساری که به دلیل مبارزات ضد انگلیسی به اراک تبعید شده بود به دعوت آیت الله حائری مشغول به تدریس گردید.

حوزه ی اراک در آن سالها شهرت و رونق خوبی داشت. حدود سیصد طلبه مشغول به تحصیل بودند و هر ماه ششصد تومان شهریه به آنها پرداخت می شد. همین شهرت سبب شد تا طلاب شهرهای اطراف برای ادامه تحصیل به حوزه ی اراک روی آورند.

چند ماهی از ورود آقا روح الله به حوزه علمیه ی اراک نگذشته بود که آیت الله حائری به درخواست علمای قم در رجب سال 1340 قمری (برابر با فروردین 1301 شمسی) به آن شهر هجرت نمود و حوزه ی علمیه ی آنجا را تأسیس کرد. چهارماه پس از مهاجرت آیت الله حائری، حاج آقا روح الله نیز به قم هجرت کرد و در حجره ای از مدرسه دارالشفا مسکن گزید و به ادامه تحصیل مشغول شد. تتمه «مطوّل» را نزد ادیب تهرانی (موسوم به آقا میرزا محمد علی) و «سطوح» را نزد حاج سید محمد تقی خوانساری، و آقا میرزا سیدعلی یثربی کاشانی فرا گرفت و سپس به درس خارج آیت الله حائری وارد شد، عمده ی تحصیلات خارج را در محضر او گذراند. گذشته از دروس معمول حوزه، فلسفه

را نزد حاج سید ابوالحسن قزوینی، عروض و قوافی و فلسفه ی غرب و فلسفه ی تکاملی داروین را از حاج شیخ محمد رضا اصفهانی مسجد شاهی و ریاضیات را نزد وی و آقا میرزا علی اکبر یزدی آموخت. عرفان را نیز در همین سال ها از محضر آقا میرزا محمد علی شاه آبادی فراگرفت.

استادان و مشایخ امام را در طول دوران تحصیل تا چهارده نفر دانسته اند که از میان آنها دو نفر به خاطر ویژگی های معنوی و مقام علمی بسیار بالا و نیز از نظر طول مدت استفاده ی امام از محضر آنان بیش از دیگران مورد توجه و عنایت ایشان بوده اند: اول، آیت الله حائری؛و دوم، آیت الله شاه آبادی که تا سال 1314 در قم بوده است.

استادان و مشایخ امام را در طول دوران تحصیل تا چهارده نفر دانسته اند که از میان آنها دو نفر به خاطر ویژگی های معنوی و مقام علمی بسیار بالا و نیز از نظر طول مدت استفاده ی امام از محضر آنان بیش از دیگران مورد توجه و عنایت ایشان بوده اند: اول، آیت الله حائری؛و دوم، آیت الله شاه آبادی که تا سال 1314 در قم بوده است.

متأسفانه اطلاعات بسیار اندکی از دوران تحصیل و موقعیت علمی امام از آغاز ورود به قم تا بیست و اندی سال پس از آن در دست است. نخستین زندگینامه ای که شرح زندگی، تحصیل و آثار علمی امام را نگاشته مربوطه به سال 1313 شمسی است. این زندگینامه ی کوتاه به قلم امام بوده که با کمی دخل و تصرف، در کتاب آئینه ی دانشوران آمده است. براساس این نوشته، ایشان از چند سال پیش از این تاریخ (1313 شمسی) از محضر درس عرفان آیت الله شاه آبادی و درس خارج فقه آیت الله حائری استفاده می نمود و ضمناً کتب صدرالمتألهین را نیز تدریس می کرده است.

نویسنده ی کتاب، امام را که در آن زمان جوانی سی و سه ساله بوده در شمار فضلای حوزه ی علمیه ی قم دانسته است. دومین و شاید منحصر به فردترین – اثری که موجود است خاطرات یکی از شاگردان ایشان بوده که چهار سال پیش انتشار یافته است. وی – که خود نیز بعداً از استادان برجسته ی دانشگاه شد – خاطراتش را از مجلس درس و نظرات حکمی، فلسفی و عرفانی امام به تفصیل نوشته که به اختصار آورده می شود. «[آقای خمینی] در سال 1316 شمسی شمسی از مدرّسین فاضل و بنام حوزه ی قم بود و با آنکه جوان بود و در حدود سی و شش سال داشت مورد تعظیم و احترام همگان بود. عصرها حدود دو ساعت به غروب مانده به مدرسه ی فیضیه می آمد و در ضلع جنوبی مدرسه در جلوی یکی از حجرات می نشست و با فضلای درجه ی اول حوزه مانند مرحوم سید محمد یزدی معروف به داماد و مرحوم شیخ حسن نویسی و مرحوم فاضل لنکرانی به بحث و جدال در مسائل فقهی و اصولی می پرداخت و گاهی – یعنی خیلی به ندرت – تند می شد و صدای خود را بلند می کرد، چنانکه فضای مدرسه از صدای او پر می شد... این گونه موارد بسیار نادر بود و او غالباً در مباحثات خونسرد و مسلط بود و حریف را با براهین و ادله ی منطقی به سکوت یا اعتراف وادار می کرد. تحمل  تسلط او بر نفس معروف بود و با وقار و جاذبه ی شخصی خود، همه را به احترام وا می داشت و همه او را تفوق در فصل و تقید به ظاهر و اصول اخلاقی می ستودند. به همین جهت این جهت این حسن اعتقاد همگان بهمن نیز سرایت کرد و من آرزو می کردم که اطلاعات و تحصیلات من روزی مرا موفق به حضور در درس او بکند...

چند ماهی از ورود آقا روح الله به حوزه علمیه ی اراک نگذشته بود که آیت الله حائری به درخواست علمای قم در رجب سال 1340 قمری (برابر با فروردین 1301 شمسی) به آن شهر هجرت نمود و حوزه ی علمیه ی آنجا را تأسیس کرد.

در آغاز سال 1318 [شمسی] از بعضی از طلاب شنیدم که آقای روح الله خمینی درس «شرح منظومه ی» حاج ملا هادی [سبزواری] را آغاز خواهد کرد. من که در انتظار چنین فرصتی بودم با شور و شوق تمام به درس او که در مدرس (سالن درس) مدرسه دارالشفا منعقد می شد حاضر شدم و به انتظار، پایان دادم.

او درس را به جای آنه از آغاز کتاب شروع کند از طبیعیات شروع کرد و استدلال او برای این کار، روش معلم اول یا ارسطو بود که الاهیات را پس از طبیعیات قرار داده بود و به همین جهت الاهیات را ما بعدالطبیعه نامیده بود.

روش تدریس او برخلاف استادان دیگر بود، یعنی هرگز مطالب را با جملات عبارات کتاب تطبیق نمی کرد بلکه پس از آنکه یکی دو جمله از متن کتاب می خواند شروع می کرد به تقریر درس از خارج با بیانی که پر از شور و هیجان بود و این هیجان گاهی چنان قوت می گرفت که صدایش را بلند می کرد و جلسه ی درس به جلسه ی خطاب و تذکیر بدل می شد. او می خواست در ضمن تشریح مطالب فلسفی به مسائل اخلاقی و اجتماعی – دینی [هم] بپردازد و این دو مقصود را چنان استادانه باهم می آمیخت که انسان نمی توانست موضوع درس را از بحث دینی – اخلاقی او جدا بداند و این امر تأثیر شدیدی در مغز و روح متعلّمان به جای می گذاشت و شخص هنگام خروج از جلسه ی درس حالتی روحی و عرفانی و سرشار از اندیشه ی عمیق دینی در خود احساس می کرد که شاید تا یکی دو ساعت دوام داشت.

او خود سرشار از این کیفیت عرفانی – دینی – فلسفی بود. او برای خود جهانی از اندیشه ی معنوی – دینی ساخته بود که عناصر تشکیل دهنده ی آن مذهب شیعه ی اثناعشری، افکار در افلاطونی منطوی در فلسفه اشراق، عرفان محیی الدین عربی و حکمت متعالیة ملاصدرا بود. او این عناصر را عمیقتر و ذاتی تر از اسلاف خود، در خود پیوند داده بود و شکل متعادل و منسجم  هم آهنگی بوچود آورده بود که می توان آن را به یک سمفونی تشبیه کرد. استادان او در فلسفه آقایان سیدابوالحسن رفیعی قزوینی و میرزا محمدعلی شاه آبادی بودند، اما از لحاظ ترکیب مواد و مصالح و تعالی آن به صورت بالاتر، از همه برتر بود و هیچ کدام با او از این جهت (نه از جهت تبحّر  توغّل در جزییات مسائل) قابل مقایسه نبودند. او در این بنای عرفانی - دینی که خود معمار آن بود برای ائمه اثنا عشر مقامی بسیار بالا و فراانسانی قابل بود که نه تنها هدایت و ولایت شرعی را در عهده دارند بلکه ولایت مطلقه ی تکوینی را نیز دارا هستن که البته خودِ این ولایت تکوینی منبعث از مقام احدیت است. ولایت فقیه به عقیده ی او تنها به معنی حاکمیت یک فقیه نیست بلکه حاکمیتی است که منبع آن از خدا است و امری معنوی است که حکومت ظاهری و فرمانروایی صوری تجسم و تجسد مادی آن است. استدلال فقهی که او در باب ولایت فقیه می کند استدلال فقهی – اصولی است برای اقناع کسانی که دلیل از کتاب و سنت می خواهند و گرنه استدلال واقعی و برهانی او مبنی بر اصول فلسفی – عرفانی است...

این نظام دینی – فلسفی که او سالها برای بنای آن فکر کرده و اساسی عرفانی – فقهی بر آن نهاده بود نظامی است که با دست آوردهای فرهنگ مغرب زمین سازگار نیست، چه از لحاظ فکری و معنوی و چه از لحاظ سیاسی و مادی. فرهنگ امروزی مغرب زمین اساس حکومت را بر انتخاب عامه نهاده است و سیاست و حکومت را برخاسته از آرا و اجماع و اتفاق عامه می داند. اما سیاست و حکومت در نظر او امری الاهی و معنوی است و در پیوند و ارتباط مستقیم با خداست، زیرا به نظر او همانطور که خداوند بندگان خود را آفریده است بر آنها حکومت هم می کند و این حکومت باید به دست فقهایی باشد که احکام او را عمیقاً دریافته اند و در اثر این دریافت عمیق، ذاتاً معنی با خداوند ارتباط پیدا می کنند؛ زیرا دریافت عمیق احکام الهی به معنی پیوند واقعی با خدا و اجرای حکومت الاهی در صورت مادی بر روی زمین است.

از اینرو من از همان اوان شروع به حضور در جلسات درس او، این نکته را حس کردم و نفرت و کراهت او را از فرهنگ غربی به صِرف نفرت یک روحانی مسلمانی متعصب حمل نکردم. در هنگام تدریس مباحث هیولی و صورت که نظر ارسطویی درباره ی ماده و جسم است خشم او را از اعتقاد به اتم و اجزای لایتجزی که اساس فیزیک جدید است می دیدم. او بی آنکه منکر اساس تجربی و علمی نظریه ی اتم باشد اعتقاد به هیولی و صورت را برای نظام فلسفی خود لازم می دانست و آن را اساس حقیقت معنوی این جهان می دانست. چون، جهان ماده را حقیر می شمرد و نامتناهی بودن آن را منکر بود و در بحث از تناهی ابعاد، سخت بر عقیده ی بی پایان بودن عالم مادی می تاخت و این، تنها از روی براهین ریاضی ک قدما برای تناهی ابعاد می آوردند نبود.

ولایت فقیه به عقیده ی او تنها به معنی حاکمیت یک فقیه نیست بلکه حاکمیتی است که منبع آن از خدا است و امری معنوی است که حکومت ظاهری و فرمانروایی صوری تجسم و تجسد مادی آن است. استدلال فقهی که او در باب ولایت فقیه می کند استدلال فقهی – اصولی است برای اقناع کسانی که دلیل از کتاب و سنت می خواهند و گرنه استدلال واقعی و برهانی او مبنی بر اصول فلسفی – عرفانی است...

او به هیأت بطلمیوسی و نظریه ی افلاک از این جهت معتقد بود که بر طبق این هیئت، انسان مرکز عالم خلقت است، اما در برابر کشفیات جدید علم نجوم و زیروزبر شدن اساس هیئت قدیم، مسئله ی افلاک را به نحو دیگری توجیه می کرد و آن را در ارتباط با نظرات جدید چنان تأویل و تفسیر می کرد که با نظرات فلسفی – عرفانی قدما منطبق کند. در این تفسیر فلسفی – عرفانی، زمین، مرکز معنوی عالم آفرینش و انسان، اساس خلقت و مرکز خلقت قرار دارد و با باطل شدن مرکزیت مادی زمین، اشرف مخلوقات بودن انسان و خلیفة الله بودن او و اولیای حقیقی خداوند از میان نمی رود. عقیده ی او در این باره مضمون این دو بیت حاجی ملاهادی سبزواری متخلص به «اسرار» است:

اختران پرتو مشکات دل انور ما   دل ما مظهر کل، کل، همگی مظهر ما

نه همین اهل زمین را همه باب اللهیم   نُه فلک در دورانند به گرد سر ما

طبیعی است که شخصی با چنین عقاید و جهان بینی، دشمن شماره ی یک مادیون باشد. هنگامی که سخن از مادیون  منکران عالم مجردات و معنویات به میان می آمد سخت برافروخته می شد و آنان را کافر و مهدورالدّم می دانست. همین خشم و نفرت او متوجه سید احمد کسروی و پیروان او نیز بود، زیرا می گفت آنان با اساس دین اسلام مخالف هستند اگرچه به صراحت افکار خود را بر زبان و قلم نمی آورند. به طرفداران وهابیت نیز سخت می تاخت زیرا آنان توحید تنزیهی را قبول ندارند و مقام واقعی و معنوی انبیاء و ائمه را منکرند.

در میان متفکران گذشته ی اسلامی به محیی الدین ابن العربی و به صدرالدین شیرازی معروف به ملاصدرا سخت معتقد بود و از ملاصدرا همیشه به «مرحوم آخوند» تعبیر [می]کرد و چنان که گفتم جهان بینی فلسفی و عرفانی او برپایه ی عقاید این دو نفر بود».

در دی ماه 1323 شمسی به تقاضای تنی چند از فضلای جوان، از جمله شهید آیت الله مطهری و آیت الله منتظری، به تدریس خارج فقه مشغول شد و از علوم معقول بازماند. اشتغال به فقه و اصول از آن زمان تا هنگام تبعید به ترکیه در سال 1343 و بار دیگر از سال 1344 تا مهرماه 1357 که به پاریس مهاجرت نمود، ادامه داشت. از آن پس به دلیل مسئولیت هایی که انقلاب اسلامی بر دوش ایشان نهاد دیگر مجال تدریس نیافت.

پس از درگذشت آیت الله حائری در سال 1315، تا سال 1324 که آیت الله بروجردی به قم آمد امام ضمن مباحثه ی علمی با دوستان خود، به تدریس معقول و عرفان و سطوح عالی اصول و فقه اشتغال داشت. پس از مهاجرت آیت الله بروجردی به قم امام برای ترویج و تثبیت مرجعیت مطلقه ی آیت الله بروجردی در درس ایشان شرکت می کرد و درس «اصول»شان را تقریر می نمود.

در دی ماه 1323 شمسی به تقاضای تنی چند از فضلای جوان، از جمله شهید آیت الله مطهری و آیت الله منتظری، به تدریس خارج فقه مشغول شد و از علوم معقول بازماند. اشتغال به فقه و اصول از آن زمان تا هنگام تبعید به ترکیه در سال 1343 و بار دیگر از سال 1344 تا مهرماه 1357 که به پاریس مهاجرت نمود، ادامه داشت. از آن پس به دلیل مسئولیت هایی که انقلاب اسلامی بر دوش ایشان نهاد دیگر مجال تدریس نیافت.

در کنار اشتغال به تعلیم و تعلم، امام از سال 1307 شمسی به تألیف  تصنیف در موضوعات عرفان، اخلاق، فلسفه، فقه و اصول مشغول بود. مجموع تألیفات و تصنیفات ایشان به زبان عربی و فارسی بالغ بر دهها جلد می شود که ذکر نام و ویژگی های هر یک، در حوصله ی این نوشته نیست و فقط به برخی از آنها که در محدوده ی گفتار ما باشد خواهیم پرداخت. بدین ترتیب امام از معدود علمایی بود که در کنار تدریس و تربیت شاگردان مبرز، آثار ذی قیمتی نیز در علوم اسلامی از خود برجای گذارد. نکته ای که در شرح زندگی علمی امام باید اشاره شود آن است که ایشان برخلاف رسم متداول بسیاری از طلاب و فضلای معاصرش، برای گذراندن دوره ی عالی و تکمیلی به نجف نرفت و تحصیلات خود را در همان شهر قم طی کرد.

از سال 1324 تا چند سال بعد از آن امام دروس مختلفی را به شرح زیر تدریس می کرد:

1- خارج فقه که بلافاصله پس از درس آیت الله بروجردی در حجره ی شهید آیت الله مطهری برگزار می شد. این درس، تقریرات درس فقه آیت الله بروجردی و اشکالاتی بود که ایشان به آن داشت.

2- درس خارج اصول که به طور خصوصی برای عده معدودی از فضلای حوزه گفته می شد.

3- درس منظومه که برای جمع کثیری گفته می شد و در یکی از حجره های مدرسه فیضه برگزار می گردید.

4- درس عرفان که به طور خصوصی برای تعداد معدودی از شاگردان فاضل خود داشت و کس دیگری مجاز به شرکت در آن نبود.

پس از چند سال به دلیل سیاست تنگ نظران و جوّسازیشان علیه امام و مشوب کردن ذهن آیت الله بروجردی، ایشان به یکباره همه درس های خصوصی خود را تعطیل کرد و تنها تدریس خارج فقه و اصول را ادامه داد.





طبقه بندی: مــــنجــــی قــــــــرن،  زندگی امــام خمینی(ره)،  خاطرات مرتبط با امام(ره)، 
برچسب ها: امام خمینی، جوانی، طلبگی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 شهریور 1392 توسط وحید
تمامی حقوق مطالب برای منــــجــــی قــــــــرن محفوظ می باشد