تبلیغات
منــــجــــی قــــــــرن - دلنوشته

 
  • مطالب ویژه
  • تازه ها
  • بهتر بشناسیم
السلام علیک یا روح الله

وقتی که هنوز کودکی بیش نبودم پدر آماده شده بود که به جبهه برود. از مادرم پرسیدم چرا باید پدر به جبهه برود؟ چرا باید برود جنگ؟

و مادر با لحنی شیرین در جوابم گفت: چون « امام » گفته اند!

از آن موقع برایم سوال بود که این « امام» کیست که پدرم به خاطر او به جنگ رفته است؟
یک شب که مادرم داشت به تلویزیون سیاه و سفید کوچکمان نگاه می کرد؛ ناگهان رو به من کرد و با عجل گفت: عزیزم! این آقا رو که میبینی « امام خمینی » است.
با چشمان کوچکم به تلویزیون خیره شدم؛ چهره ای آرام و نورانی دیدم؛ چقدر در دلم احساس آرامش کردم.
از آن پس هرجا که کلمه « امام» به گوشم می خورد؛ یاد آن چهره نورانی و آرام می افتادم.
چندبار به پدرم گفتم که مرا پیش امام ببرد تا ایشان را ببینم اما هربار پدرم می گفت: عزیزم! امام در تهران هستند و ما در شهرستان هستیم؛ فعلا امکان مسافرت برای ما فراهم نیست.
مدتی گذشت و جنگ تمام شد و پدرم دوباره به خانه برگشت و رفت به سراغ کارش؛ زندگی ما دوباره شیرین شده بود مثل قبل از جنگ!
یک شب که مشغول خوردن شام بودیم و در همان حال پدر به اخبار تلویزیون گوش میداد؛ نمیدانم اخبار چی گفت که اشک در چشمان پدرم جمع شد و از سر سفره بلند شد و به حیاط رفت!
حال مادرم هم دست کمی از پدر نداشت.نمی خواستم در آن حال از پدر و مادرم چیزی بپرسم این بودکه تمام حواسم را معطوف تلویزیون کردم تا ببینم چه خبری بوده که پدر و مادرم را اینگونه دگرگون کرد؟
و این جمله را شنیدم: « امت حزب الله برای سلامتی امام دست به دعا بردارند» !!!
و صبح روز بعد خانه ما حال و هوایی دیگر داشت؛ پدر و مادرم گریه می کردند. از مادرم پرسیدم: چرا گریه می کنی مادر؟ چی شده؟
و با همان چشمان خیسش رو به من کرد و گفت: دخترم! امام خمینی پیش خدا رفت!
و من با همان زبان کودکانه ام گفتم: یعنی من دیگه نمیتونم امام رو ببینم؟
و زدم زیر گریه!!!

از آن روز سالها می گذرد و آن کودک دیروز تبدیل شده به یک انسان بالغ با تجربه ولی در
 تمام این سالها هنوز چهره نورانی ات در ذهنم مانده است.
در این سالها که نبودی؛ هرگز به نبودنت عادت نکردم.
در تمام این مدت تو را در کنار خودم احساس می کردم.
در آن روزها که دشمنان با کمک دوستان کمر به نابودی این انقلاب بسته بودند؛ تو را در کنار خلف صالحت، حضرت آیة الله خامنه ای احساس می کردم.و دستورات و فرامین ایشان را دستورات و فرامین تو می پندارم.
ای امام!
ای جاوید همیشه تاریخ!
همانگونه که پدرم مطیع دستورات و فرامین تو بود؛ من هم تا جان در بدن دارم؛ مطیع دستورات جانشین بر حقت بوده و هستم.



طبقه بندی: مــــنجــــی قــــــــرن،  خاطرات مرتبط با امام(ره)،  دلــــنوشــــــــته هـــــــــا، 
برچسب ها: دلنوشته، دلنوشته از امام،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 مرداد 1392 توسط وحید
تمامی حقوق مطالب برای منــــجــــی قــــــــرن محفوظ می باشد